انسان در حاشیهی حقیقت (مرز)
روزبیانی در این مجموعه به سراغ بازنمایی مستقیم صحنههای اجتماعی نمیرود، بلکه از طریق حذف، مکث و سکوت تصویری، امر اجتماعی را به سطحی درونی و ذهنی منتقل میکند. فیگورها اغلب در موقعیتی معلق قرار دارند؛ نه در مرکز اقتدار تصویر ایستادهاند و نه کاملاً در پسزمینه حل شدهاند. این وضعیت تعلیق، یادآور انسانهایی است که در وضعیتهای مرزی زندگی میکنند؛ نه کاملاً در متن واقعیت تثبیت شدهاند و نه امکان خروج از آن را دارند. چنین موقعیتی، سنت رئالیسم اجتماعی اروپا در فاصلهی دو جنگ جهانی را به یاد میآورد؛ بهویژه در آثار کته کلویتس و برخی نقاشان آلمانی و فرانسوی که انسان را در بستر فشارهای تاریخی و طبقاتی، با تأکید بر کرامت و رنج خاموش او تصویر میکردند. با این حال، تفاوت مهم در اینجاست که روزبیانی از درام آشکار فاصله میگیرد و بهجای روایتپردازی مستقیم، بر اقتصاد تصویر، خلأ و سکوت تمرکز میکند؛ واقعیت را فریاد نمیزند، بلکه آن را در فاصلهها و مرزهای ناپیدا پنهان میسازد.
اگرچه رئالیسم اجتماعی در ایران تاریخچهای گسترده و نهادینهشده مانند اروپا ندارد، اما ریشههای آن را میتوان در آثار هنرمندانی دید که در نیمهی دوم قرن بیستم تلاش کردند واقعیتهای اجتماعی و فرهنگی ایران را در نقاشی بازنمایی کنند. «محمد احصایی»، «نقی کریمی»، «ابوالحسن صدیقی» و «پتگر»، هر یک به شیوهای متفاوت، فضای اجتماعی و زندگی شهری را ثبت کردند و انسان ایرانی را در متن تجربههای روزمره به تصویر کشیدند. این مسیر، اگرچه از نظر فرمی با رئالیسم اجتماعی اروپایی تفاوت دارد، اما در تأکید بر زیست واقعی و پرهیز از اسطورهسازی با آن مشترک است. در آثار روزبیانی نیز پژواکی از همین دغدغه دیده میشود؛ انسانی که نه قهرمان است و نه تیپ اجتماعی کلیشهای، بلکه سوژهای معلق در وضعیتهای «حدی» و مرزی است که حضورش در قاب بیشتر بهصورت یک پرسش مطرح میشود تا بازنمایی مستقیم یک رویداد.
در این مجموعه، روزبیانی تغییراتی در زبان بصری خود ایجاد کرده است؛ بهویژه در نحوهی استفاده از رنگ. رنگها در این آثار درخشانتر و مستقیمتر به چشم میآیند و از پنهانکاری فاصله گرفتهاند. جرم رنگها در برخی تابلوها برجستهتر شده و سطح بوم را به میدان تقابل ماده و تصویر تبدیل کرده است؛ جایی که ضخامت و فشردگی رنگ، نهفقط نقش زیباییشناسانه، بلکه کارکرد معنایی پیدا میکند. این تغییر همزمان با حضور عناصر صنعتی و نشانههای زندگی شهری، تصویرهایی میسازد که میان واقعیت بیرونی و تجربهی ذهنی، و میان مرز بازنمایی و انتزاع در نوساناند.
نگاه نگارنده به این مجموعه، نگاهی مقایسهای و در عین حال انتقادی است. در برخی آثار، تعادل میان فرم مدرن و مضمون اجتماعی بهخوبی حفظ شده و تصویر بدون شعارزدگی، بار اجتماعی خود را منتقل میکند؛ اما در برخی دیگر، گرایش به زیباییشناسی مینیمال و کنترلشده چنان پررنگ میشود که امر اجتماعی در سطحی انتزاعی باقی میماند. این همان مرزی است که بسیاری از هنرمندان معاصر در مواجهه با سنت رئالیسم اجتماعی با آن روبهرو هستند: چگونه میتوان واقعیت را بازنمایی کرد، بیآنکه به روایتگری مستقیم یا تصویرسازی ایدئولوژیک فروغلتید؟
غزال زارع


بدون دیدگاه